تبليغاتX
 فریاد سکوت

فریاد سکوت

ببخشید شما ثروتمندید؟

                         

                                ببخشيد شما ثروتمنديد؟

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.

پسرک پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد:«ببخشين خانم!شما پولدارين ؟ »

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند.

صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

  


 

نوشته شده توسط ... در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 13:54 موضوع داستانک | لینک ثابت


و من گریه کردم

                   الو ... الو...خدا؟

  

 

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :

اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگوهرآنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو

ديگر بغض امانش را بريده بود

بلند بلند گريه کرد وگفت:  خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟

پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک گفت:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني و هرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...

                                         و من گریه کردم

 


 

نوشته شده توسط ... در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 13:6 موضوع داستانک | لینک ثابت


یک شکایت بزرگ

                                                                            يک شکايت بزرگ

 

مدت زيادي از زمان ازدواج شان مي گذشت و طبق معمول ، زندگي فراز و نشيب هاي خاص

خود را داشت. يك روز ، زن كه از ساعات كاري شوهر عصباني بود و همه چيز را از هم پاشيده مي ديد زبان به شكايت گشود و باعث نا اميدي شوهر شد.

مرد پس از يك هفته سكوت همسرش ، با كاغذ و قلمي دردست به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هر آن چه را كه باعث آزارشان مي شود بنويسد و در مورد آنها بحث و تبادل نظر كنند . زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اين كه سر خود را بلند كند شروع كرد به نوشتن . مرد نيز پس از نگاهي عميق و طولاني به همسر ، نوشتن را آغاز كرد . يك ربع بعد با نگاهي به يكديگر كاغذ ها را رد و بدل كردند. مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايت خيره ماند ، اما زن با ديدن كاغذ شوهر ، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ خود را پاره كرد . شوهرش در هردو صفحه اين جمله را تكرار كرده بود : دوستت دارم عزیزم

 


 

نوشته شده توسط ... در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 9:25 موضوع داستانک | لینک ثابت


دعاي روسپی

                                          دعاي روسپی

 

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت .

 راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ...

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ... در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 12:52 موضوع داستانک | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting